تبليغاتX
دل نوشته
دل نوشته

 

مادرم پنجره را دوست نداشت با آن که می دانست

 

از همین پنجره بهار میهمان دل ما خواهد شد

 

مادرم پنجره را دوست نداشت،هر سرمای زمستانی

 

پیشانی مادرم پر از غم می شد،مادرم می ترسید که

 

لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس رود

 

یا که گوشه ی قالی ما تر بشود

 

مادرم پنجره را دوست نداشت

 

چون پنجره ی ما شیشه نداشت!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

شخصی از خداوند گله کرد:

خدایا زمانی که من با دوستم روی ساحل قدم می زدیم از رد پایت

می دانستم که تو همه جا با ما هستی...

حال که بیمار و درمانده شده ام و بیش از همیشه به حضور تو نیاز دارم

دیگر اثری از تو نمی بینم

و فقط ردپای من و دوستم روی شن های ساحل

نقش بسته است

چرا؟مرا تنها گذاشتی؟چرا؟...

خداوند پاسخ داد:

فرزندم . من هرگز تو را تنها نگذاشته ام

اگر در حال حاضر دو رد پا میبینی

به خاطر این است که من تمام راه

تو را در آغوش خود حمل می کنم.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

 

میلاد باسعادت هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت سلطان

امام علی بن موسی الرضاالمرتضی (ع)برشیفتگان آن امام همام مبارکباد     

 

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند جان به قربان تو آقا که تو حج فقرایی

 حرم ،یک امنیت بیکران است.وقتی که عزم زیارت می کنی ،با پای دل و با همه عشق به زیارت ستاره هشتم نائل میشوی.

زبانت به عطر سلام معطر می شود.اولین قدم را که برمی داری،پای در دنیایی دیگر می گذاری.اینجا با همه جا فرق می کند.

حرم،چون دریا بیکران است و چون اشک زلال.آب و هوای این سرزمین ملکوتی است.آبشاران امید،از چشمه ساران ضریح می جوشد و تا دل امیدوارت امتداد می یابد و تو،غرق درلحظه ها گام برمیداری.برای احترام کفش از پا برمی کشی و پای از تعلقات بر می داری.

اینجا یک گام به منزل نزدیکتر شده ای.پای کوبان در امتداد وصل هروله می کنی.وارد ایوان آینه میشوی.به تعداد ثانیه ها تصویرت در آینه هویدا میشود.

می توانی شکستگی خود را در آینه های کوچک و بزرگ اینجا به تماشا بنشینی.

اذن دخول می طلبی ،آنقدر کریم اند که با درخشش اولین اشک در دیدگانت پذیرایت خواهند شد. اصلا این اشک مجوز ورود توست.اذن دخول را که خواندی،گردنبند تسبیح را به گریبان دلت آویخته ای.

جذبه ای تو را به سمت خود می کشاند،در این ازدحام جمعیت،کسی راه را برایت می گشاید؛از خود بی خود می شوی.

خوب دقت کن،کسی تو را به سمت خود می خواند،کسی دستانت را می گیرد و تا کنار ضریح می آورد و بر مشبکهای ضریح دخیل می بندد.اکنون چشمانت آینه کاری شده است.

زیارتنامه را زمزمه می کنی.زیارتنامه چشمه ساران زمزمه است که جان عطشناکت را سیراب می کند و روح خسته ات را رمق می بخشد.

گل بوسه ای بر ضریح حک می کنی.دلت حاجتش را گرفته است اما نمی خواهد از حرم دل بردارد.

تمام جانت تمنای این را دارد که در این خلسه آسمانی بمانی و عاشقانه می سرایی:

"السلام علیکم یا اهل البیت النبوة"

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا"

تو در حج دل نیازمندت مولای غریب قریب را می خوانی و در آشیانه آل محمد(ص) بر فرزندش مهدی سلام می کنی و التماس می کنی که:

"اللهم عجل لولیک الفرج"

دلت بهاری ترین لحظات خود را می گذراند.

برای کبوتر دلت دانه عشق می پاشی و به او قول می دهی که هیچگاه آن را از ضریح دلباختگی جدا نکنی.

به امید آنکه آخرین زیارتت نباشد،از حرم خارج می شوی،اما دلت را در حریم جانان جا گذاشته ای.

 زیارتت قبول(التماس دعا)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.
شانه بالازدنت را،
-بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
-عجیب! عاقبت مرد؟
-افسوس!
کاشکی میدیدم.
من با خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟

حمید مصدق

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

دل من نرمتر از جنس حریر

دلم از جنس بلور

گر تو را قصد شکستن باشد

سنگ بی انصافیست

یک تلنگر کافیست

     

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
....
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:12 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

لحظه ی دیدار نزدیک است 

  باز من دیوانه ام ، مستم 

  باز می لرزد ، دلم ، دستم 

  باز گویی در جهان دیگری هستم 

  های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ 

   های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست 

  و آبرویم را نریزی ، دل 

  ای نخورده مست 

  لحظه ی دیدار نزدیک است

(مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ی عزيمت تو ناگزير مي شود
آه...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات كاری بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاك

كه پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

می دانم که کوله ام سنگین و دلم غمگین است

اما تو دلواپس نباش...

نیامده ام که بمانم...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

صبر دردناک است و فراموش کردن دردناک تر...

ولی از همه دردناک تر اینه که ندونی باید صبر کنی!یا فراموش!!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

 

آدمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهی شد که امروز اندیشیده ای

  رابطه دلی دو دوست، نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد

  جوانی ستاره ای است که فقط یکبار در آسمان عمر طلوع می کند

 دنیا دو روز است آن روز که با تو نیست صبور باش و آن روز که با توست مغرور نباش. زیرا هر دو پایان پذیر است.

 زيبايي چشم هارو شکار ميکنه ...ولي شخصيت خوب قلبها رو

 دنیا مدرسه ایست که زنگ آخرش حساب است

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

هزار افسوس بر این همه فراق

خدای من! ای نیکی اعلا! برترین لذات، سخن گفتن با توست. دوست داشتم بر درگاه تو مشتی خاک بودم، اما چه کنم که ظلمت‌زدگان را راهی به بزم منیران نیست. می‌دانم که رستگاران درگاه تو راست‌گویان‌اند. آنان که صدق پیش آورده‌اند و عشق برده‌اند و در نگاه تو جاویدان گشته‌اند؛ آنان که بر تو سلام دادند و به سلامت رسیدند. آری سیمرغ معرفتت در مأمن جان آنانی می‌نشیند که سی مرغ هزار رنگ هوا را به عنقای تو برده‌اند و به حریم امن دیدارت راه یافته‌اند؛ آنان که فقر تو را فخر خویش نمودند و سعادت دو سرای را بهره بردند و بر بهشت لقایت، تقرب یافتند.
الهی! تو هماره خویش را به لطف و رحمت ازلی‌ات بر ما عرضه می‌داری؛ حال آنکه ما از اینکه جان خویش را به تو عرضه داریم، پیوسته در گریزیم و این تنها از آن ‌روست که «ما عرفناک حق معرفتک». دوست می‌داری ما را پیش از آنکه دوست بداریم و عشق ما به تو از عشق توست به ما. نخست سخن «یحبهم» گفتی و سپس حدیث «یحبونه». تو در مایی و با ما و حال آنکه ما به جهلی قدیم، هماره تو را در بیرون جسته‌ایم. هزاران هزار افسوس بر این همه فراق!... .

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


جزیــــــره : جزیــــــره

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس